- ۰۴/۰۷/۰۳
وَمَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ﴿المائدة: ٥٦﴾
اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولَـٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿المجادلة: ١٩﴾
لَّا تَجِدُ قَوْمًا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولَـٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَیُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولَـٰئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿المجادلة: ٢٢﴾
۱۴۰۴/۰۷/۰۱
سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملت ایرانبه مناسبت اول مهرماه و آغاز سال تحصیلی
بسم الله الرّحمن الرّحیم
و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا محمّد و آله الطّاهرین سیّما بقیّة الله فی الارضین.
سلام عرض میکنم به همهی ملّت عزیز ایران. عرایضی را مناسب دیدم که با مردم عزیزمان در میان بگذارم؛ دو سه موضوع هست که حالا دربارهی آنها شرح خواهم داد.
پیش از شروع در این مطلب، لازم میدانم شادباش عرض کنم ورود ماه مهر را. ماه مهر، ماه درس و مدرسه و دانش و دانشگاه است. ماه مهر، ماه آغاز حرکت میلیونها جوان و نوجوان و نونهال به سمت دانایی و توانایی است؛ این خصوصیّت ماه مهر است.
بنده به مسئولان عزیزمان، بخصوص مسئولان آموزشوپرورش، و وزارت علوم، و بهداشت و درمان، توصیه میکنم که ارزش و اهمّیّت استعداد جوان ایرانی را همواره مورد نظر داشته باشند. جوانان ایرانی استعدادشان در دانش و در بسیاری از مسائل دیگر زندگی را نشان دادهاند.
من اینجا این آمار را بخوانم: در رقابتهای مختلف دانشآموزان جهان، در همین اواخر، با [وجود] حوادث جنگ دوازدهروزه و این چالشهایی که وجود داشت، دانشآموزان ما چهل مدال رنگارنگ را کسب کردند که از این چهل مدال، یازده مدال طلا بود. اینها خیلی اهمّیّت دارد، ارزش دارد. در المپیاد نجوم، رتبهی اوّل را در دنیا در بین کشورهای شرکتکنندهی بینالمللی به دست آوردند. در رشتههای دیگر هم رتبههای خوبی را به دست آوردند. در عرصهی ورزش هم که خب این روزها دارید میبینید؛ قبلاً والیبال، حالا هم کشتی. جوانهای ما اینجوری هستند؛ بحمدالله استعداد اینها استعداد فوقالعادهای است؛ از این بایستی استفاده کرد.
لازم میدانم این روزها به مناسبت سالگرد شهادت مجاهد کبیر، شهید سیّدحسن نصرالله، یادی از ایشان بکنم. سیّدحسن نصرالله ثروت عظیمی بود برای دنیای اسلام؛ نهفقط برای تشیّع، نهفقط برای لبنان؛ ثروتی برای دنیای اسلام بود. البتّه این ثروت از دست نرفته؛ ثروت باقی است؛ او رفت، امّا این ثروتی که او ایجاد کرده بود باقی است. داستان حزبالله لبنان داستان دنبالهداری است. نباید حزبالله را دستِکم گرفت و نباید از این ثروت مهم غفلت کرد. این ثروتی است برای لبنان و برای غیر لبنان.
لازم میدانم یاد شهیدان اخیر را که در این حادثهی [جنگ] دوازدهروزه به شهادت رسیدند ــ چه سرداران نظامی، چه دانشمندان و چه دیگر افرادی که در این ماجرا شهید شدند ــ گرامی بدارم و به خانوادههای عزیزشان صمیمانه و از ته دل تسلیت عرض میکنم....
https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=61393
نظر این بنده ی حقیر که اصلا مهم هم نیست؛ ولی با این حال، بنظر بنده ی حقیر هم همانطوری که حضرت رهبری مد ظله العالی می فرمایند، شهید سید حسن نصر الله، مجاهد کبیر، ثروت عظیمی است برای کل اسلام و نه فقط برای شیعه. و بنده ی حقیر می خواهم اضافه هم کنم که شهید سید حسن نصر الله خود از ثروتمندترین مردان جهان هم بوده است چرا که ثروتش معنوی هم بوده است علاوه بر قدرت و ثروت مادی که دارا بوده است. بنده ی حقیر از صمیم قلب دوستش داشتم و به او و حزب الله ای که در لبنان هم تشکیل داده بود و فقط شهید حاج قاسم سلیمانی هم یکی از یاران آن حضرت بود، صمیمانه هم عشق می ورزم. سید حسن نصر الله عزیزنر از جان، خیلی نوکرتم و چاکرتم و دوستت دارم؛ ای کاش جای تو مرا می کشتند و تو امروز زنده بودی و ان شاء الله روز قیامت نزد خدا برای ما شفاعت کنی آنچنان که گریبان شاگردی که از حالات خلاء هم می خواهد بسمت الفهای بینهایت آیات اللهی و اجتهاد و حضرات آیات عظام مراجع تقلید و حضرت ولی فقیه مد ظلهم العالی و امام زمان عجل الله فرجه الشریف میل کرده و از این همه روانپریشیها و لا مذهبیهایی هم که یحتمل چقدر در آنها درهمتنیده شده با کمک خدا و پیغمبرش محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم و ائمه ی اطهار علیهم السلام و امام زمان عجل الله فرجه الشریف از گرفتاریهایش نجاتمان دهند. البته اگر شاگرد حتی بتواند در ایالات متحده چند جهانی استکان نلبکیهای توپولوژیک ابرتقارنی ... ربع و نیم و تمام و ... چرخشی قلوب آسمانی و زمینی هم حتی هر چه بیشتر بسمت امام زمان عجل الله فرجه الشریف میل و پیشرفت هم کند که دیگر نورٌ علی نور می شود. بنده ی حقیر حتی جرات می کنم عرض کنم که محصول همه ی غنی سازیهای اورانیوم و بلکه ایرانیوم و دیگر عناصر قابل غنی سازی هم همین است. البته بنده این را هم عرض کنم که این هنوز برای بنده ی حقیر سوال هم هست که با وجودی که ما این همه نیز نفت و گاز هم داریم و حتی می توانیم بنزین و گاز هم برای سوخت نیروگاه های برق نیز استفاده کنیم، چرا با این حال این همه نیز ناترازی انرژی داشته و برقها هم قطع می شده اند. یحتمل پالایشگاه هایی که به اندازه ی کافی بنزین هم برای انواع مصارفمان تولید کنند هم آیا نداریم؟! البته ما این ظرفیت را هم داریم که حتی تا 6 میلیون بشکه نفت در روز هم تولید و بلکه صادر هم کنیم و ... و از آن طرف هم نیروگاه اتمی هم داریم، ولی باز هم اینها همه به اندازه ی کافی برای رفع ناترازیهای انرژی نیستند و ... یعنی بعضی اینجا اشکال هم کنند که آقا جان، مگر امام زمان عجل الله فرجه الشریف هم بتی است که شاهان و فراعنه و امثالهم نیز درست می کنند که بخواهیم برایمان اقتصاد و ناترازیها و همه و همه ی مسائلمان را هم برایمان حل کنند؟! یک جاهایی هم باید خود آستینها را بالا زده و وارد گود شویم دیگر و حالا گیریم که با از جمله صهیونیسم لا مذهب و آمریکای شیطان بزرگ هم در نگاه جهانی کل منسجم خمینه ای مثلاً اقتصادی نیز طرفیم و ...! و بلکه حتی دیدگاه های ائمه ی جماعات و جمعه و حوزه و دانشگاه را هم همه و همه را نمی فهمیم و درک نمی کنیم و .... وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ﴿آل عمران: ١٦٩﴾ لا اله الا الله اللهم صل علی محمد و آل محمد و تقبل شفاعته وارفع درجته اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر واجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و الذابین عنه والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه و الممتثلین لاوامره و المحامین عنه و السابقین الی ارادته و المستشهدین بین یدیه
۞ یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ ﴿المائده: ٦٧﴾
إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿الواقعة: ٢٦﴾
62 و من کتاب له علیهالسلام إلى أهْلِ مِصْرَ مَعَ مالِکِ الْأشْتَرِ لَمَّا وَلّاهُ إمارَتَها
از نامههاى امام علیه السلام است
که همراه مالک اشتر براى اهل مصر فرستاد در آن زمان که استاندارى آنجا را به او واگذار کرد. [1]
[1]. سند نامه:
نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه در اینجا مىگوید: در شرح خطبه 26 نوشتیم که جماعتى از یاران امیرمؤمنان على علیه السلام از آن حضرت درخواست کردند عقیده خود را درباره خلفاى پیشین بیان فرماید و این در زمانى بود که عمرو بن عاص «مصر» را در اختیار گرفته بود و (نماینده امیرمؤمنان على علیه السلام) محمد بن ابىبکر را به قتل رساند. امام فرمود: آیا اکنون جاى اینگونه سؤالات است در حالى که مصر را گرفتهاند و شیعیان مرا کشتهاند؟ سپس فرمود: من نامهاى به شما مىدهم که پاسخ سؤالات شما را در آن نوشتهام و از شما مىخواهم حقى را که از من ضایع کردهاید حفظ کنید. سپس نامهاى به آنها داد که اکثر آنچه مرحوم سیّد رضى در نامه مورد بحث آورده در آن نامه است و ما در آنجا مصادر نامه را ذکر کردهایم، بنابراین آنچه در عنوان نامه مورد بحث دیده مىشود که امام آن را به اهل مصر همراه با مالک اشتر فرستاد یا به این معناست که نخست مخاطب نامه اهل مصر بودهاند سپس اهل عراق سؤال کردهاند و امام نامه را بر آنها نیز خوانده و حوادثى را که بعداً بوجود آمده بود بر آن افزود و یا اینکه اشتباهى از مرحوم سید رضى رحمه الله رُخ داده است (مصادر نهجالبلاغه، ج 3، ص 448).
ولى به نظر مىرسد که امام دو نامه مرقوم داشته بود یکى براى اهل عراق و دیگرى براى اهل مصر که در بخشى از مطالب با هم مشابه بودند و بعید به نظر مىرسد که سیّد رضى در اینجا به این روشنى اشتباهى کرده باشد.
اما اینکه چگونه این نامه که همراه مالک اشتر فرستاده شد به دست ما و دیگران رسیده؟ یا به سبب آن است که در اشیایى که همراه مالک بوده پس از شهادت او یافتهاند و یا نسخه دیگرى از آن نزد امام بوده و بعد از آن حضرت در اختیار اصحاب و یارانش قرار گرفته است.
نویسنده مصادر در ذیل خطبه 26 که در بالا به آن اشاره شد تصریح مىکند که این خطبه را جماعتى از کسانى که پیش از مرحوم سید رضى مىزیستند با مقدارى اضافات یا کاستىهایى نقل کردهاند از جمله: ابراهیم بن هلال ثقفى در کتاب الغارات و ابن قتیبه در کتاب الامامة والسیاسة و طبرى در کتاب المسترشد و کلینى در الرسائل (بنا به نقل سیّد بن طاووس در کشفالمحجه) و عجب اینکه غالبشان آن را به صورت خطبه ذکر کردهاند در حالى که در محل بحث به صورت نامه آمده است و این خود نشان مىدهد که این دو از یکدیگر جدا بوده است، هرچند مضامین آنها تا حد قابل ملاحظهاى مشابه یکدیگر است
نامه در یک نگاه
امام علیه السلام در این نامه بعد از حمد و ثناى الهى و شهادت به نبوّت پیامبر اسلام به عنوان یک پیامبر جهانى و جاودانى به چند نکته اشاره مىفرماید:
1. مسأله اختلافى که بعد از پیغمبر اکرم در امر خلافت واقع شد و اینکه حضرت هرگز باور نمىکرد مسلمانان به سراغ کسى جز او بروند، چرا که تنها او از تمام شایستگىهاى خلافت برخوردار بود.
2. در بخش دیگرى از این نامه به بیم از خطراتى که بعد از انحراف خلافت از مسیر اصلى وجود داشت اشاره کرده مىفرماید: چون دیدم اصل اسلام و دین محمد در خطر است پایمال کردن حقم را تحمل کردم و به یارى اسلام برخاستم و به پیشرفت کار مسلمانان کمک کردم.
3. در بخش دیگرى به وضع دشمنان خود (معاویه و اطرافیانش) اشاره کرده، مىگوید: آنها گروهى از فاجران و سفیهان را جمع کردهاند و به ظلم و ستم و فسق و گناه پرداختهاند. اگر تمام روى زمین هم از آنها پر شود من با آنها مبارزه خواهم کرد و بیم نخواهم داشت.
4. در بخش آخر این نامه براى تشجیع و ترغیب اصحاب و یارانش به جهاد، به این نکته اشاره مىفرماید که دشمن شهرهاى شما را یکى پس از دیگرى مىگیرد؛ برخیزید و با او مبارزه کنید.
بخش اوّل
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً- صلّى اللَّه علیه وآله وسلم- نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ، وَمُهَیْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِینَ. فَلَمَّا مَضَى علیه السلام تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَمِنْ بَعْدِهِ. فَوَ اللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی وَلَا یَخْطُرُ بِبَالِی، أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صلى الله علیه و آله عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ، وَلَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ! فَمَارَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ، فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّى رَأَیْتُرَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ- صلى اللَّه علیه وآله وسلم- فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَأَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً، تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ، یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ، کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ، أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ؛ فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ، وَاطْمَأَنَّ الدِّینُ وَتَنَهْنَهَ.
ترجمه
اما بعد از حمد و ثناى الهى، خداوند سبحان محمد- صلىاللَّه علیه وآله وسلم- را فرستاد تا بیمدهنده جهانیان و شاهد و حافظ (آیین) انبیا (ى پیشین) باشد؛ ولى هنگامى که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان درباره خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند. به خدا سوگند هرگز فکر نمىکردم و به خاطرم خطور نمىکرد که عرب بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله این امر خلافت را از اهل بیت او منحرف سازند (و در جاى دیگر قرار دهند و نیز بهخصوص) باور نمىکردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند. تنها چیزى که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بیعت مىکردند (اشاره به
بیعت با ابو بکر بعد از ماجراى سقیفه است) من دست نگه داشتم (و گوشهگیرى را برگزیدم) تا اینکه دیدم گروهى از اسلام بازگشته و مرتد شدهاند و مردم را به نابود کردن دین محمد- صلى اللَّه علیه وآله وسلم- دعوت مىکنند. (اینجا بود که) ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یارى نکنم شاهد شکافى در اسلام یا نابودى آن باشم که مصیبتش براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر باشد؛ حکومتى که متاع و بهره دوران کوتاه زندگى دنیاست و آنچه از آن بوده است (به زودى) زوال مىپذیرد همانگونه که سراب زائل مىگردد و یا همچون ابرهایى است که (در مدت کوتاهى) پراکنده مىشوند. از این رو من براى دفع این حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) یارى کردم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین از تزلزل باز ایستاد و استوار ماند.
شرح و تفسیر
امام علیه السلام این نامه را همچون بسیارى از نامهها بعد از حمد و ثناى الهى با نبوّت پیغمبر اسلام و اوصاف برجسته او شروع مىکند و مىفرماید: «اما بعد از حمد و ثناى الهى، خداوند سبحان محمد- صلى اللَّه علیه وآله وسلم- را فرستاد تا بیمدهنده جهانیان و شاهد و حافظ (آیین) انبیا (ى پیشین) باشد»؛
(أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله علیه و آله نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ، وَمُهَیْمِناً [1] عَلَى الْمُرْسَلِینَ)
.______________________________
(1). «مُهَیْمِن» درباره ریشه این واژه در میان ارباب لغت دو قول وجود دارد: بعضى آن را از ریشه «هیمن» مىدانند که به معناى مراقبت و حفظ و نگاهدارى است و بعضى آن را از ریشه «ایمان» مىدانند که همزه آن تبدیل به هاء شده سپس الف آن حذف گردیده و در این صورت «هیمن» به معناى آرام بخشیدن است، بنابراین طبق تفسیر اوّل «مُهَیْمِن» به کسى گفته مىشود که بر چیزى مسلّط است و از آن مراقبت و نگاهدارى مىنماید و به معناى دوم به کسى گفته مىشود که سبب آرامش اشخاص یا اشیایى مىگردد و مناسب در اینجا همان معناى اوّل است
تعبیر به
«نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ»
دلیل روشنى بر جهانى بودن اسلام دارد و حتى اطلاق این کلام به جاودانه بودن این آیین نیز اشاره مىکند و تعبیر به
«مُهَیْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِینَ»
نشان مىدهد که پیغمبر اسلام به تمام آیینهاى آسمانى پیش از خود ایمان داشت و در حفظ ارزشهاى والاى آنها مىکوشید، زیرا واژه
«مُهَیْمِناً»
هم به معناى حافظ و نگاهبان آمده و هم به معناى شاهد و گواه.
امام علیه السلام ضمناً به این نکته توجّه مىدهد که مسلمانان باید اختلافات خویش را کنار بگذارند تا بتوانند به جهانى بودن اسلام عملًا جامه عمل بپوشانند.
سپس به دنبال این سخن مىفرماید: «ولى هنگامى که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان درباره خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند»؛
(فَلَمَّا مَضَى علیه السلام تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ)
. اشاره به منازعه و درگیرىهایى است که در سقیفه میان مهاجران و انصار رخ داد که نزدیک بود کار به جاهاى باریک بکشد، هرچند بعضى از مهاجران حاضر در سقیفه با تدبیرى که عمر اندیشید بر مخالفان خود پیروز شدند.
آنگاه امام در ادامه سخن به سراغ نکته اصلى این نامه مىرود و مىفرماید: «به خدا سوگند هرگز فکر نمىکردم و به خاطرم خطور نمىکرد که عرب بعد از پیامبر- که درود خدا بر ایشان و خاندان پاکش باد- این امر خلافت را از اهلبیت او منحرف سازند (و در جاى دیگر قرار دهند و نیز به خصوص) باور نمىکردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند»؛
(فَوَ اللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی [1]
وَلَا یَخْطُرُ بِبَالِی، أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ- صلى اللَّه علیه وآله وسلم- عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ، وَلَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ)
. اشاره به اینکه از همه لایقتر براى جانشینى پیغمبر، اهلبیت او به طور عام
[1]. «رُوع» به معناى قلب، جان، عقل و فکر است از ریشه «رَوْع» بر وزن «نوع» به معناى فزع و اضطرابگرفته شده که کانون آن قلب آدمى است
بودند که به اهداف و نیّات و نظرات وى از همه آشناتر بودند و در میان اهلبیت علیهم السلام به طور خاص کسى از من لایقتر براى این مقام نبود.
جالب اینکه ابن ابىالحدید معتقد است این سخن دلیل بر عدم وجود نص درباره امر ولایت و خلافت بوده در حالى که مىتوان با این عبارت عکس آنچه را او گفته، نتیجه گرفت، زیرا نصوص متعددى درباره اهل بیت (مانند حدیث ثقلین و ...) و نصوص فراوانى درباره شخص على علیه السلام (مانند حدیث غدیر، منزلت، یوم الدار و ...) چنان بود که غالباً آن را از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله شنیده بودند و اضافه بر آن، لیاقتهاى معنوى و جسمانى على علیه السلام را نیز مىدانستند، بنابراین امام توجّه مىدهد که با آن همه نصوص و لیاقتها چگونه امر خلافت را از مسیر اصلىاش تغییر داده و به غیر اهلش سپردهاند!
سپس مىافزاید: «تنها چیزى که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بیعت مىکردند (اشاره به بیعت با ابو بکر بعد از ماجراى سقیفه است) من دست نگه داشتم (و گوشهگیرى را برگزیدم) تا اینکه دیدم گروهى از اسلام، بازگشته و مرتد شدهاند و مردم را به نابود کردن دین محمد صلى الله علیه و آله دعوت مىکنند»؛
(فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ [1] النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ، فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّى رَأَیْتُ
رَاجِعَةَ [2] النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله)
. اشاره به اینکه هنگامى که دیدم مردم در مسأله خلافت راه خلافى را بر اثر تبلیغات این و آن انتخاب کردهاند چارهاى جز سکوت و کنارهگیرى ندیدم؛ اما ناگهان دیدم اوضاع دگرگون شد و دشمنان اسلام به پا خاستند و اگر سکوت کنم
[1]. «انْثیال» به معناى هجوم آوردن و حرکت ناگهانى به سوى چیز یا شخصى است از ریشه «ثَوْل» بر وزن «قول» گرفته شده است
[2]. «راجِعَة» به معناى بازگشت کننده و تأنیث آن به سبب تقدیر لفظ «طائفة» است. در تقدیر چنین بوده: «طائفةً راجِعةً مِنَ النّاسِ» و اشاره به گروه منافقان است که در آغاز، ایمان به پیغمبر اسلام آورده بودند و بعد از رحلت پیغمبر از اسلام برگشتند
و به یارى مسلمانان وفادار برنخیزم خطر جدى است.
لذا در ادامه سخن مىافزاید: « (اینجا بود که) ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یارى نکنم شاهد شکافى در اسلام یا نابودى آن باشم که مصیبتش براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر باشد؛ حکومتى که متاع و بهره دوران کوتاه زندگى دنیاست و آنچه از آن بوده است (به زودى) زوال مىپذیرد همانگونه که سراب زائل مىگردد و یا همچون ابرهایى است که (در مدت کوتاهى) پراکنده مىشود»؛
(فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَأَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً [1] أَوْ هَدْماً، تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ
مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ، یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ، کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ، أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ [2]
السَّحَابُ)
. این سخن اشاره به قیام «اصحاب ردّه» است و به گفته مرحوم مغنیّه در شرح نهجالبلاغه، خلاصه ماجرا چنین بود که شخصى به نام طلیحه در زمان حیات پیغمبر ادعاى نبوّت کرد پیامبر ضرار بن الاوس را (با گروهى از مسلمانان) به نبرد با او فرستاد. او فرار کرد و وضعش به ضعف گرایید؛ ولى بعد از رحلت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به سبب کثرت مرتدین، نیرومند شد و تصمیم گرفت با کمک آنها مدینه را اشغال کند. ابن اثیر در حوادث سنه یازده هجرى مىنویسد: جمعیت عرب مرتد شدند و سرزمین حجاز بعد از وفات رسول اللَّه یکپارچه آتش شد و هر قبیلهاى به طور عموم و یا جمعى از آنها راه ارتداد پیش گرفتند مگر قبیله «قریش» و «ثقیف» و جریان مسیلمه و طلیحه شدّت یافت.
[1]. «ثَلْم» به معناى شکاف و گاه به معناى بىحرمتى نیز آمده است. در اینجا مراد شکاف در پیکر آیین اسلاماست
[2]. «یَتَقَشَّعُ» از ریشه «قَشْع» بر وزن «مشق» به معناى پراکندن و متلاشى ساختن است و چون به باب تفعلرود معناى لازم پیدا مىکند و به معناى از هم متلاشى شدن است
آنگاه مغنیه مىافزاید: هنگامى که مسلمانان از نیّت طلیحه و قصد اشغال مدینه بهوسیله او آگاه شده همگى دست به دست هم دادند تا با او بجنگند و امام امیرمؤمنان علیه السلام نیز از گوشه عزلت بیرون آمد و در محلى نزدیک به مدینه در برابر آنها موضع گرفت و دیگران به امام پیوستند و به او اقتدا کردند. طلیحه شبانه به مدینه حمله کرد و مسلمانان در کمین او بودند؛ لشکر او را از هم متلاشى ساختند و گروهى را کشتند و به هیچ یک از مسلمانان آسیب نرسید. طلیحه فرار کرد و یارانش بعد از یقین به کذب او پراکنده شدند و او به نواحى شام رفت و اظهار توبه و اسلام کرد تا از قتل در امان باشد. هنگامى که ابوبکر از دنیا رفت به مدینه آمد و با عمر بیعت نمود. [1]
این ماجرا را طبرى در تاریخ خود به طور مشروح در حوادث پس از رحلت پیغمبر اکرم در حوادث سال یازدهم آورده است.
امام باقر علیه السلام در حدیث پرمعنایى مىفرماید:
«إِنَّ النَّاسَ لَمَّا صَنَعُوا مَا صَنَعُوا إِذْ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ لَمْ یَمْنَعْ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مِنْ أَنْ یَدْعُوَ إِلَى نَفْسِهِ إِلَّا نَظَراً لِلنَّاسِ وَتَخَوُّفاً عَلَیْهِمْ أَنْ یَرْتَدُّوا عَنِ الْإِسْلَامِ فَیَعْبُدُوا الْأَوْثَانَ وَلَا یَشْهَدُوا أَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله وَکَانَ الْأَحَبَّ إِلَیْهِ أَنْ یُقِرَّهُمْ عَلَى مَا صَنَعُوا مِنْ أَنْ یَرْتَدُّوا عَنْ جَمِیعِ الْإِسْلَام؛
اگر امیرمؤمنان سکوت فرمود و مردم را به سوى خویش دعوت نکرد تنها به این سبب بود که ملاحظه حال مردم را فرمود که مبادا از اسلام مرتدّ بشوند و به سوى بت پرستى روى آورند و شهادت به وحدانیت خداوند و نبوّت پیغمبر اسلام را ترک گویند و آن حضرت مصلحت در این دید که آنها را بر انحرافى که در امر خلافت داشتند رها سازد مبادا تمام اسلام را ترک گویند». [2]
[1]. فى ظلال نهجالبلاغه، ج 4، ص 150
[2]. کافى، ج 8، ص 295، ح 454
تعبیر امام از مسأله حکومت و ولایت به «سراب» و یا «ابرهایى که به سرعت متلاشى مىشوند» تشبیهات جالبى است که از ناپایدارى زندگى دنیا و مقامها و مواهب آن پرده بر مىدارد. سراب، نه فقط به هنگامى که انسان به سراغش مىرود به زودى از دیدگان محو مىشود، بلکه اساساً امرى خیالى و توهمى است که از خطاى باصره پیدا مىشود. همچنین ابرهایى که رگبار مىزنند و به سرعت عبور مىکنند گرچه موقتاً سایهاى آرامبخش و آبى که مایه حیات است با خود دارند؛ ولى دوران عمرشان کوتاه و بسیار زودگذر است.
در اینجا این سؤال پیش مىآید که چگونه امام ولایت و خلافت را به عنوان متاع زودگذر دنیا و حقى شخصى که از آن حضرت غصب شده مىداند با اینکه جانشینى پیامبر و به تعبیر دیگر امامت مقام والاى روحانى است که بهعنوان مسئولیت و وظیفهاى الهى بر دوش امام افکنده مىشود، همچون نبوّت براى پیامبر اسلام، بنابراین صبغه دنیایى ندارد که زودگذر و زوالپذیر باشد.
شبیه این تعبیر در موارد دیگرى از نهجالبلاغه دیده مىشود و ممکن است براى خوانندگان ایجاد توهم کند که امام علیه السلام به خلافت همچون مقامى شخصى و دنیایى مىنگریست؟ پاسخ این سؤال آن است که امام از دیدگاه مدعیان خلافت سخن مىگوید. بدون شک آنها براى کسب مقام و برترى جویى به سراغ آن رفتند و درک نمىکردند که این مقامى شخصى و دنیوى نیست. افزون بر این دریغ داشتن این مقام از امام علیه السلام هم غصب حقوق مردم و سبب محرومیتشان از این موهبت الهى بود و هم اهانتى به ارزشهاى وجودى امام محسوب مىشد.
سرانجام حضرت در پایان این بخش از نامه مىفرماید: «از این رو من براى
دفع این حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) یارى کردم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین از تزلزل باز ایستاد و استوار ماند»؛
(فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ [1] الْبَاطِلُ وَزَهَقَ [2]، وَاطْمَأَنَّ الدِّینُ
وَتَنَهْنَهَ [3])
.
***[1]. «زاحَ» از ریشه «زَواح» بر وزن «زوال» به معناى زایل شدن و دور گشتن است. این واژه گاهى به صورتاجوف یائى نیز آمده است
[2]. «زَهَقَ» از ریشه «زهوق» بر وزن «حقوق» به معناى از بین رفتن و نابود شدن گرفته شده و در مورد چیزى گفته مىشود که به طور کامل محو و نابود گردد
[3]. «تَنَهْنَهَ» از ریشه «نهنهه» بر وزن «همهمه» به معناى باز داشتن و جلوگیرى کردن و گاه به معناى ثابت و استوار ماندن به کار مىرود و در جمله بالا به همین معناست
پیام امام امیر المومنین علیه السلام، جلد 11، ص 229- 338
https://lib.eshia.ir/27571/11/229
راستش بنده ی حقیر دنبال متنی از راز همیان که می گشتم، با یک سایتی به اسم دین آنلاین برخوردم که راجع به فلاسفه ی غربی و شرقی هم یک صفحه ای داشت که از جمله به دانیال دنت، فیلسوف الحادی معاصر (1942- 2024) هم می پرداخت. در این متن، اشاره ای شده بود به اینکه چطور او معتقد به داروینیسم است و حتی از اینکه دیگران برای عمل قلبش هم دعا کنند که خوب شود و مرضش التیام پیدا کند هم باوری نداشت. بنده گشتم و متنهای زیر را هم پیدا کردم که متنی که منصوب به دانیال دنت است در یک سایتی موسوم به شکاک در کانادا است که گویا شعارش این است: نه خدایان و نه ارباب (No Gods ~ No Masters). البته بنظرز بنده ی حقیر خود این سایت هم مشکوک بنظر می رسد ولذا بنده آدرسش را ندادم. دانیال دنت یک مسئله ای را در این متن ذیل عنوان می کند که مسئله ی مهمی است بنظر این حقیر؛ گذشته از اینکه بنده با دیدگاه الحادی او مخالفم. واما مسئله این است که اگر فقه و علوم الهی و علوم طبیعی بحدی هم برسند که مسائل پزشکی و ریاضی فیزیک و حتی نجوم هم آنقدر پیشرفت کنند که انسان بتواند از لحاظات روانشناسی و روانکاوی هم امام خود را آنچنان هم دریابد و ارتباطات قلبی خود را با جهان درون و بیرونش برای همه و هر کدام از انسانها هم در سطوح محلی و جهانی و بلکه کیهانشناسی تجزیه و تحلیلهای علمی هم کند، آیا آنگاه دیگر دعا برای خود و دیگران هم تاثیری ندارد و مسائلش با سی تی اسکن و ام آر آی و فرض بفرمائید عملهای جراحی و از جمله عمل جراحی قلب و انواع داروهایی مثل آنتی بیوتیکها و مدرّها و امثالهم حل می شود؟ به عبارت دیگر، حتی درریاضی فیزیک حکمت متعالیه نظری های حمیدی مجیدی فقهی خیلی پیشرفته در الفهای بینهایت آیات اللهی نیز آیا شاگرد و بلکه استاد می توانند بدون دعا کردن دیگری به مثلاً هندسه ی نهفته در آسمان و زمین پی ببرند و خمینه های جهانی حول فضازمانهای محلی را هم رقم بزنند و همه ی معادلات و زیر و زبرهای مسائلش را هم حل کنند و بلکه همه ی مسائل مربوط به ایالات متحده چند جهانی استکان نلبکیهای توپولوژیک ابرتقارنی ... ربع و نیم و تمام ... قلوب آسمانی و زمینی را هم حل کنند و ...؟ دعا نمی خواهد و امامی که ما را بسمت مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة هم باشد نیز نمی خواهد و مسائل هیچ طراحی ای هم احتیاج ندارند و بلکه خودشان خود به خودی رخ می دهند و مسئله حل است و ....؟ آیا مسئله این است که هیچ کس حاکم و حکومتی که بر مردمش حاکم باشد هم نمی خواهد چرا که بردگی هم غلط است؟ البته بردگی و برده گرفتن انسانها توسط انسانهایی دیگر خیلی هم غلط است و اما آیا حتی می فرمائید خلافت و پیغمبر اکرم و رسول الله محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم و ولایت علی بن ابیطالب امیر المومنین علیه السلام و حکومت دیگر ائمه ی اطهار علیهم السلام و حکومت انسان 250 ساله و دولة امام زمان عجل الله فرجه الشریف هم که حکومت الهی بر همه و همه ی بندگان خدا است نیز ممکن است توسط بعضی به انحراف کشانده شود؟ یحتمل بعضی اشکال م کنند که مبارزه و جهاد اینجاها است دیگر که لازم است حکومت الهی که قرار است به دست امام زمان عجل الله فرجه الشریف هم سپرده شود، بدست منحرفینی به انحراف هم کشانده نشود و الا که با نهایت مبارزات هم بصراط مستقیم برگردانده شود. و دعای مومنین ومومنات و المسلمین و المسلمات به درگاه خدا در این راستا، یک امر اساسی هم هست. بعضی یحتمل اشکال هم کنند که حتی تکه هایی از یک کل منسجم هم در روانشناسی و روانکاوی می تواند تکه ای مفید باشد همانطوری که حتی متن الحادی دنیل دنت هم بالاخره از یک دیدگاه الحادی خاص خودش مهم است، ولی آیا کل ماجرا را هم بیان می کنند؟! و بلکه مسئله این است که منزلت عقل در هندسه ی معرفت دینی یک تاثیر بسزایی در هندسه ی کل عالم هم دارد که هم در قلب انسان و التیام بخشیدن و آرامش یافتن آن مهم است و هم در هندسه و کیهانشناسی و فضازمانِ کیهان و خشکیها و اقیانوسها و دریاها و آسمانهای جهان هستی هم اهمیت ویژه ای دارد و کل ماجرای هستی هم در خلافت و ولایت پیغمبر اکرم محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم و فاطمة الزهرا علیها الصلاة و السلام و انسان 250 ساله و امام زمان عجل الله فرجه الشریف هم خلاصه می شود و .... اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة و النصر وجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و الذابین عنه و المسارعین الیه فی قضاء حوائجه و الممتثلین لوامره و المحامین عنه و السابقین الی ارادته و المستشهدین بین یدیه اللهم صل علی محمد و آل محمد و تقبل شفاعته و ارفع درجته لا اله الا الله
Wednesday, October 07, 2015Daniel Dennett - A Bad Reason to Reject Intercessory PrayerWhen atheist philosopher Daniel Dennett faced life-or-death surgery some of his Christian friends (yes, Dennett has such) were praying for him. Of course Dennett feels praying is a waste of time, but the fact that these friends were "thinking of him" proved to be "a wonderful tonic." (Daniel Dennett, "Thank Goodness," in Louise Antony, ed., Philosophers Without Gods: Meditations on Atheism and the Secular Life, 116)
Obviously, on atheism prayer doesn't work since prayer has no Listener. Dennett writes: "We now have quite solid grounds (e.g., the recently released Benson study at Harvard) for believing that intercessory prayer simply doesn't work." (Ib.)
What about the Benson study? It's one of a number of studies on the efficacy of intercessory prayer. In 1988 Dr. Randolph Byrd published "Positive Therapeutic Effects of Intercessory Prayer in a Coronary Care Unit Population" (Southern Journal of Medicine). Of this study Indiana University professor Candy Brown writes:
"It was a prospective, randomized, double-blinded, controlled study-the gold standard of rigorous scientific research-that enrolled 400 subjects and found positive effects from distant intercessory prayer "to the Judeo-Christian God." Protestant and Catholic "born-again" Christians were given the patient's first name, condition, and diagnosis. Intercessors were instructed to pray "for a rapid recovery and for prevention of complications and death." Patients in the prayer group had less congestive heart failure, fewer cardiac arrests, fewer episodes of pneumonia, were less often intubated and ventilated, and needed less diuretic and antibiotic therapy." (Candy Gunther Brown, "How Should Prayer Be Studied?")
In 1989 Dr. William Harris published, in the Archives of Internal Medicine, "A randomized, controlled trial of the effects of remote, intercessory prayer on outcomes in patients admitted to the coronary care unit." This was:
"a prospective, randomized, double-blind, parallel group controlled trial of the effects of intercessory prayer on 990 coronary patients. The group that received prayer from intercessors who believed in a "personal God who hears and answers prayers made on behalf of the sick" had better outcomes than the control group." (Brown, op. cit.)
And Candy Gunther Brown has more recently published Testing Prayer: Science and Healing (2012) and "Study of the therapeutic effects of proximal intercessory prayer (STEPP) on auditory and visual impairments in rural Mozambique" (Southern Journal of Medicine, Oct. 2010).
The Benson study (Dr. Herbert Benson) was published in the American Heart Journal in 2006 ("Study of the Therapeutic Effects of Intercessory Prayer: Study Design and Research Methods"). Candy Brown writes:
"Similar to Byrd and Harris, Benson led a prospective, randomized controlled trial that enrolled 1,800 coronary patients. Intercessors were given the first name and first initial of the last name of each subject and told to pray "for a successful surgery with a quick, healthy recovery and no complications."
The New York Times(link is external) picked up on Benson's conclusion: patients who received intercessory prayer fared no better than those who did not. And those who knew they were the recipients of prayer actually did worse—presumably because of anxiety that their condition seemed bad enough to warrant prayer."
OK. But...
"What the New York Times did not advertise is that many of the intercessors enrolled by Benson may not have qualified for inclusion in either Byrd's or Harris's study. This is because the only Protestant intercessors enrolled belonged to Silent Unity of Lee's Summit, Missouri. Unity is a New Thought group, a New Religious Movement that traces its origins to the late nineteenth century. Unity leaders have long denied that prayer works "miracles," and have even called petitionary prayer "useless." Rather than understanding prayer as supplication to a personal deity outside the self, many Unity practitioners envision prayer as affirmative thoughts and words." (Brown, op. cit.)
The Benson study, therefore, is an example of how study methods may predetermine results. Unity "pray-ers" adhere to "a very different idea of prayer than that held by many other Christians—such as the Pentecostal and Charismatic groups that are experiencing wildfire global growth because of their expectant prayers for healing and dramatic claims of answered prayers. Consequently, Benson's results do not say anything about whether or not the prayer methods used by Protestant "born-again" or pentecostal Christians are effective." (Ib.)
Brown says there is an additional problem with the Benson study:
"Most researchers—like Byrd, Harris, and Benson—focus on distant intercessory prayer. Intercessors are given the first name and condition of someone they do not know and told to pray for a complication-free recovery. Researchers base conclusions on the efficacy of prayer solely on whether subjects in the experimental group exhibit better health than those in the control group.
But when people actually pray for healing, they often get up close to someone they know, touch the person, and empathize with their sufferings—what I call proximal intercessory prayer, or PIP. Double-blinded, controlled trials are not the only—or even the best—way to gauge the effects of this kind of prayer practice." (Op. cit. For more see Brown's Testing Prayer.)
So, Daniel Dennett's "solid grounds" for believing "intercessory prayer doesn't work" appear to be shifting sands. Thanks to the Internet we can always find "reasons" in support of whatever position we hold. In the meantime I have decided to continue, today, my 45-year experiment in intercessory praying.
https://www.johnpiippo.com/2015/10/daniel-dennett-bad-reason-to-reject.html
THANK GOODNESS! By Daniel Dennett
DANIEL C. DENNETT is University Professor, Professor of Philosophy, and Director of the Center for Cognitive Studies at Tufts University. His most recent book is Breaking the Spell: Religion as a Natural Phenomenon.
There are no atheists in foxholes, according to an old but dubious saying, and there is at least a little anecdotal evidence in favor of it in the notorious cases of famous atheists who have emerged from near-death experiences to announce to the world that they have changed their minds. The British philosopher Sir A. J. Ayer, who died in 1989, is a fairly recent example. Here is another anecdote to ponder.
Two weeks ago, I was rushed by ambulance to a hospital where it was determined by c-t scan that I had a "dissection of the aorta"—the lining of the main output vessel carrying blood from my heart had been torn up, creating a two—channel pipe where there should only be one. Fortunately for me, the fact that I'd had a coronary artery bypass graft seven years ago probably saved my life, since the tangle of scar tissue that had grown like ivy around my heart in the intervening years reinforced the aorta, preventing catastrophic leakage from the tear in the aorta itself. After a nine-hour surgery, in which my heart was stopped entirely and my body and brain were chilled down to about 45 degrees to prevent brain damage from lack of oxygen until they could get the heart-lung machine pumping, I am now the proud possessor of a new aorta and aortic arch, made of strong Dacron fabric tubing sewn into shape on the spot by the surgeon, attached to my heart by a carbon-fiber valve that makes a reassuring little click every time my heart beats.
As I now enter a gentle period of recuperation, I have much to reflect on, about the harrowing experience itself and even more about the flood of supporting messages I've received since word got out about my latest adventure. Friends were anxious to learn if I had had a near-death experience, and if so, what effect it had had on my longstanding public atheism. Had I had an epiphany? Was I going to follow in the footsteps of Ayer (who recovered his aplomb and insisted a few days later "what I should have said is that my experiences have weakened, not my belief that there is no life after death, but my inflexible attitude towards that belief"), or was my atheism still intact and unchanged?
Yes, I did have an epiphany. I saw with greater clarity than ever before in my life that when I say "Thank goodness!" this is not merely a euphemism for "Thank God!" (We atheists don't believe that there is any God to thank.) I really do mean thank goodness! There is a lot of goodness in this world and more goodness every day, and this fantastic human-made fabric of excellence is genuinely responsible for the fact that I am alive today. It is a worthy recipient of the gratitude I feel today, and I want to celebrate that fact here and now.
To whom, then, do I owe a debt of gratitude? To the cardiologist who has kept me alive and ticking for years, and who swiftly and confidently rejected the original diagnosis of nothing worse than pneumonia. To the surgeons, neurologists, anesthesiologists, and the perfusionist, who kept my systems going for many hours under daunting circumstances. To the dozen or so physician assistants, and to nurses and physical therapists and x-ray technicians and a small army of phlebotomists so deft that you hardly know they are drawing your blood, and the people who brought the meals, kept my room clean, did the mountains of laundry generated by such a messy case, wheel-chaired me to x-ray, and so forth. These people came from Uganda, Kenya, Liberia, Haiti, the Philippines, Croatia, Russia, China, Korea, India—and the United States, of course—and I have never seen more impressive mutual respect, as they helped each other out and checked each other's work. But for all their teamwork, this local gang could not have done their jobs without the huge background of contributions from others. I remember with gratitude my late friend and Tufts colleague, physicist Allan Cormack, who shared the Nobel Prize for his invention of the c-t scanner. Allan—you have posthumously saved yet another life, but who's counting? The world is better for the work you did. Thank goodness. Then there is the whole system of medicine, both the science and the technology, without which the best-intentioned efforts of individuals would be roughly useless. So I am grateful to the editorial boards and referees, past and present, of Science, Nature, Journal of the American Medical Association, Lancet, and all the other institutions of science and medicine that keep churning out improvements, detecting and correcting flaws.
Do I worship modern medicine? Is science my religion? Not at all; there is no aspect of modern medicine or science that I would exempt from the most rigorous scrutiny, and I can readily identify a host of serious problems that still need to be fixed. That's easy to do, of course, because the worlds of medicine and science are already engaged in the most obsessive, intensive, and humble self-assessments yet known to human institutions, and they regularly make public the results of their self-examinations. Moreover, this open-ended rational criticism, imperfect as it is, is the secret of the astounding success of these human enterprises. There are measurable improvements every day. Had I had my blasted aorta a decade ago, there would have been no prayer of saving me. It's hardly routine today, but the odds of my survival were actually not so bad (these days, roughly 33 percent of aortic dissection patients die in the first twenty-four hours after onset without treatment, and the odds get worse by the hour thereafter).
One thing in particular struck me when I compared the medical world on which my life now depended with the religious institutions I have been studying so intensively in recent years. One of the gentler, more supportive themes to be found in every religion (so far as I know) is the idea that what really matters is what is in your heart: if you have good intentions, and are trying to do what (God says) is right, that is all anyone can ask. Not so in medicine! If you are wrong—especially if you should have known better—your good intentions count for almost nothing. And whereas taking a leap of faith and acting without further scrutiny of one's options is often celebrated by religions, it is considered a grave sin in medicine. A doctor whose devout faith in his personal revelations about how to treat aortic aneurysm led him to engage in untested trials with human patients would be severely reprimanded if not driven out of medicine altogether. There are exceptions, of course. A few swashbuckling, risk-taking pioneers are tolerated and (if they prove to be right) eventually honored, but they can exist only as rare exceptions to the ideal of the methodical investigator who scrupulously rules out alternative theories before putting his own into practice. Good intentions and inspiration are simply not enough.
In other words, whereas religions may serve a benign purpose by letting many people feel comfortable with the level of morality they themselves can attain, no religion holds its members to the high standards of moral responsibility that the secular world of science and medicine does! And I'm not just talking about the standards 'at the top'—among the surgeons and doctors who make life or death decisions every day. I'm talking about the standards of conscientiousness endorsed by the lab technicians and meal preparers, too. This tradition puts its faith in the unlimited application of reason and empirical inquiry, checking and re-checking, and getting in the habit of asking "What if I'm wrong?" Appeals to faith or membership are never tolerated. Imagine the reception a scientist would get if he tried to suggest that others couldn't replicate his results because they just didn't share the faith of the people in his lab! And, to return to my main point, it is the goodness of this tradition of reason and open inquiry that I thank for my being alive today.
What, though, do I say to those of my religious friends (and yes, I have quite a few religious friends) who have had the courage and honesty to tell me that they have been praying for me? I have gladly forgiven them, for there are few circumstances more frustrating than not being able to help a loved one in any more direct way. I confess to regretting that I could not pray (sincerely) for my friends and family in time of need, so I appreciate the urge, however clearly I recognize its futility. I translate my religious friends' remarks readily enough into one version or another of what my fellow atheists have been telling me: "I've been thinking about you, and wishing with all my heart [another ineffective but irresistible self-indulgence] that you come through this OK." The fact that these dear friends have been thinking of me in this way, and have taken an effort to let me know, is in itself, without any need for a supernatural supplement, a wonderful tonic. These messages from my family and from friends around the world have been literally heart-warming in my case, and I am grateful for the boost in morale (to truly manic heights, I fear!) that it has produced in me. But I am not joking when I say that I have had to forgive my friends who said that they were praying for me. I have resisted the temptation to respond "Thanks, I appreciate it, but did you also sacrifice a goat?" I feel about this the same way I would feel if one of them said "I just paid a voodoo doctor to cast a spell for your health." What a gullible waste of money that could have been spent on more important projects! Don't expect me to be grateful, or even indifferent. I do appreciate the affection and generosity of spirit that motivated you, but wish you had found a more reasonable way of expressing it.
But isn't this awfully harsh? Surely it does the world no harm if those who can honestly do so pray for me! No, I'm not at all sure about that. For one thing, if they really wanted to do something useful, they could devote their prayer time and energy to some pressing project that they can do something about. For another, we now have quite solid grounds (e.g., the recently released Benson study at Harvard) for believing that intercessory prayer simply doesn't work. Anybody whose practice shrugs off that research is subtly undermining respect for the very goodness I am thanking. If you insist on keeping the myth of the effectiveness of prayer alive, you owe the rest of us a justification in the face of the evidence. Pending such a justification, I will excuse you for indulging in your tradition; I know how comforting tradition can be. But I want you to recognize that what you are doing is morally problematic at best. If you would even consider filing a malpractice suit against a doctor who made a mistake in treating you, or suing a pharmaceutical company that didn't conduct all the proper control tests before selling you a drug that harmed you, you must acknowledge your tacit appreciation of the high standards of rational inquiry to which the medical world holds itself, and yet you continue to indulge in a practice for which there is no known rational justification at all, and take yourself to be actually making a contribution. (Try to imagine your outrage if a pharmaceutical company responded to your suit by blithely replying "But we prayed good and hard for the success of the drug! What more do you want?")
The best thing about saying thank goodness in place of thank God is that there really are lots of ways of repaying your debt to goodness—by setting out to create more of it, for the benefit of those to come. Goodness comes in many forms, not just medicine and science. Thank goodness for the music of, say, Randy Newman, which could not exist without all those wonderful pianos and recording studios, to say nothing of the musical contributions of every great composer from Bach through Wagner to Scott Joplin and the Beatles. Thank goodness for fresh drinking water in the tap, and food on our table. Thank goodness for fair elections and truthful journalism. If you want to express your gratitude to goodness, you can plant a tree, feed an orphan, buy books for schoolgirls in the Islamic world, or contribute in thousands of other ways to the manifest improvement of life on this planet now and in the near future.
Or you can thank God—but the very idea of repaying God is ludicrous. What could an omniscient, omnipotent Being (the Man Who has Everything?) do with any paltry repayments from you? (And besides, according to the Christian tradition God has already redeemed the debt for all time, by sacrificing his own son. Try to repay that loan!) Yes, I know, those themes are not to be understood literally; they are symbolic. I grant it, but then the idea that by thanking God you are actually doing some good has got to be understood to be just symbolic, too. I prefer real good to symbolic good.
Still, I excuse those who pray for me. I see them as like tenacious scientists who resist the evidence for theories they don't like long after a graceful concession would have been the appropriate response. I applaud you for your loyalty to your own position—but remember: loyalty to tradition is not enough. You've got to keep asking yourself: What if I'm wrong? In the long run, I think religious people can be asked to live up to the same moral standards as secular people in science and medicine.